آشیانه ویران
دستهای سرد را در جیب پنهان می کنم
با صدایم در سکوت محض طغیان می کنم
این پرستوهای سرگردان زمستانی شدند
ای پرستو خنده ای بر این زمستان می کنم
رد پایی را بر روی برف می سازم ولی
آشیانی را به زیر برف ویران می کنم
یاد گلهای بهاری در زمستان غنچه داد
این زمستان، این زمستان را گلستان می کنم
مومن
چوپان سرگردان
خسته ام از این زمانه در همین حال عبور
خسته ام از راه تاریک بیابانهای کور
خسته ام از اشترانی که نگاهم می کنند
هی نشانم می دهند آنان سرابی دور دور
خستگی را در دل ریگ بیابان می نهم
تا بپیمایم مسیری با نشاط و با سرور
خسته ام از زوزه گرگی که زخمی خورده است
از همان چوپان سرگردان سرتاسر غرور
خستگی های بیابان عاشقی های سراب
خسته ام از راه تاریک بیابانهای کور
مومن