تو جانی صبح ازگوشم از این پیکربزن بیرون
تمام پنج و شش حسی بدون پر بزن بیرون
میان قلعه ای کهنه میان شهر جادویی
تو با جاروی جادویی جادوگر بزن بیرون
هزاران سحر می آید هزاران مار پشت در
بیا ای اژدها زاده از این خنجر بزن بیرون
شبیه آه بی وزنی شبیه بغض سوزانی
درونم را بسوزان از این حنجر بزن بیرون
خیالی مثل مولانا جهانی مثل مولانا
از این دنیای سنگی و ملال آور بزن بیرون
به شوق سینه ات تیری رها و مست می آید
سپر کن سینه را سالار و از سنگر بزن بیرون
سپهسالار پولادی شبیه صخره سرسختی
سپاهی را بلرزان و از این لشکر بزن بیرون
هلا ققنوس عصر آتش و فریاد و آزادی
از این خاک و خس و خاشاک و خاکستر بزن بیرون
پری و حور می آید سحر از عمق چشمانت
پریزاد از دل دریای پهناور بزن بیرون
#مجید_مومن
چون پرنده ای اهلی، در اسارتم بی تو
آسمان در تبعید، کوه حسرتم بی تو
قرآن سر نیزه، دلتنگ تو شد مولا
چون کوفه ی متروک و بی عدالتم بی تو
در غربت نخلستان "تلک شقشقت" مانده ست
چون میثم تمّارم، کوه غربتم بی تو
صحرای گل زخمم چون غروب عاشورا
تصویر دگرگونم، چون قیامتم بی تو
در ظلمت شب شیطان در آینه می رقصد
ای ماه سبکبالم غرق وحشتم بی تو
من پیرتر از خضرم، چون خاک شده رنگم
چون تاک، نحیف و خم، گشته قامتم بی تو
سردار تو می بوسد در مصر، شهادت را
من شهید بی ملک و بی عمارتم بی تو
#مجید_مومن
چون وجود سرد سنگم،تو اذانی از بهشت
جان به جسم مرده ی من می رسانی از بهشت
بوی ابراهیم هستی آتشم آبی و سرخ
آمدی آغوش من ای ارمغانی از بهشت
رنگ اوس و رنگ خزرج رنگ جهلم رنگ خشم
رنگ مهری چون محمد مهربانی از بهشت
پیر هستم چون درختی از زمان دانیال
می رسی بر من چنان رنگ جوانی از بهشت
بوی نرگس میدهدپیراهنت یا نسترن
بوی گل در تار و پود طیلسانی از بهشت
شهر بی جان شعیبم ،بی رمق ،بعد از عذاب
آمدی چون بوی گلها مثل جانی از بهشت
می سپاری سرخ لبها را به این لبهای خشک
بوسه ای را روی لبها می نشانی از بهشت
صورتت را دیده بودم روی چشمان زبور
چشمهای آبی ات باشد، نشانی از بهشت
#مجید_مومن
میکشد رویت تنش را ماه دلبر صبر کن
می خورد بر پیکرت رنگ بهشت سیب لب
ای شراب کهنه در چشم ساغر صبر کن
سخت عریانی تمام شاخه هایت یخ زده است
می رسد پیراهن سبزت صنوبر صبر کن
بوی یاس و سیب تا خط مقدم می رسد
می رسد بوی شهادت پشت سنگر صبر کن
خاک و دریا کشورم بوی برادر می دهد
چون نسیم آرام می آید برادر صبر کن
#مجید_مومن
همزمان با رازقیها نوبهاری زنده شد
با صدای یک قناری ، شاخساری زنده شد
اسب زیبایی که یالش را بدست باد داد
شیه زد اسب سفیدی و سواری زنده شد
در مسیر راه تو هر شهر عاشق می شود
ضامن آهو ندیدی، سبزواری زنده شد
شاخه ای گل ،زندگی را با خودش آورده است
عشق آمد جای خون، دیدم که یاری زنده شد
شب دوباره مردمان شهر را خوابانده است
لحظه بیداریت ، دیدم دیاری زنده شد
عاشقانه دو
شال آبی بر سرت ، خوب و نجیبی مهربان
شیطنت کن جای شیطانی نماند بینمان
تا برد آغوش من از تو نصیبی مهربان
قبله گاه کعبه و بیت المقدس ، چشم توست
نقش بسته ، روی آن "امن یجیبی" مهربان
روی دستت شاخه ای رز ، نقش چشمانت بهار
مژده فصل بهاری ، دل فریبی ، مهربان
عاشقانه یک
قندهاری نقش چشمانت ، عروسی چون گلی
با صدایت گل به رقص آمد، بهاری ناز شد
صد قناری با تو می خواند، تو شاید بلبلی
دختران قصر و حاکم دور تو چرخیده اند
کاخ را عاشق کن ای زیباترین گل سوگلی
من زبانم لال شد ، زیبائیت را دیده ام
روی موهایت نشسته موج ،شاید کاکلی
برای رقیه
آسمان آن لحظه شايد سرد و طوفاني شده
با صداي ناله اش فوج مَلَك هم ناله شد
چشم زيباي ملايك خيس و باراني شده
آن خرابه بيت الاحزان را تداعي مي¬كند
دختري كوچك شبيه پير كنعاني شده
دست آن خولي صفت با صورت كوچك چه كرد؟
ناله اش اما درون سينه زنداني شده
نذر باران
به رنگ آسمانها کن ، دو چشم و هر دو بالت را
بکش درنای روحت را به روی آبی دریا
به روی ماهی زیبا ، بکش نقش خیالت را
همین آدینه می آیی ، تو ای دیوان آبی ها
بخندان صورت گل را ، بخندان روز و سالت را
تمام کوفه را گشتم ، ندیدم رد پایت را
نجف را زیر و رو کردم ، نمی بینم عدالت را
بت شکن
همچنان عیسی زخمی با چلیپا درد دل کن
همچنان گلهای مریم با مسیحا درد دل کن
خضر را با نی لبک ها خوانده شاید مرد چوپان
چون صدای نی بیا با خضر تنها درد دل کن
چون ارس آبی تر از آب خزر شد روح پاکت
روح آبی ارس ،با روح سارا درد دل کن
چون نهنگ پیر دریاهای دور از دست آبی
لحظه ی مرگت بیا و پری ها درد دل کن
شکل یک کاهن میان معبدی سرد و قدیمی
درتمام خلسه ها ، با روح بودا درد دل کن
پای آتش می نشینم ، تا اهورایم بیاید
رنگ آتش ، سرخ و آبی ، با اوستا درد و دل کن
حضرت پژواک شعرم را برای کوه می خوانم
صخره ی سنگی تو با من بی مهابا درد دل کن
کعبه شو ، شاید خلیل بت شکن آید سراغت
با خلیل و با خدای آسمانها ، درد و دل کن
تقدیم به پیروان راستین حضرت زرتشت و بودا و تمام پیامبران الهی
نقش بر غار
میکشم خفاش را بر روی این دیوارها،
میبرم راز سیاهی را درون غارها
میکنم نقش درختی خشک بر دیوار غار
میکشم سیبی سر آدم به روی دارها
سینه خفاش ها، دیوارها لرزیده است
یاد بم کرده دلم ، ریزد سرم آوارها
نقش اسبی را که زیر کاهها جان داده است
میکشم روح بلندش را ، درون غارها
نبض من ساکت شده ، "امن یجبت" را بخوان
قطره قطره آب شد ، قندیل جانم بارها
اسیر صخره
با نگاهت قسمتی رنگین کمان آورده ای
طرح این گلدان چینی ، نقشه تنهایی است
شاخه ی یاسی برایش ارمغان آورده ای
عکس تو در آیینه ، و پنجره ، و روی ماه
عشق را در خانه و ، در آسمان آورده ای
شعر مولانا ، نه حافظ ، و شیخ اجل
ای غزل ، ای مثنوی ، شوق بیان آورده ای
چون کمان زخمی آرش ، زمین افتاده ام
آمدی زیبای من ، تیر و کمان آورده ای
شکل سرباز اسیر حک شده بر صخره ای
شور کوهستان برایم بی امان آورده ای

با سلام و تبریک عید سعید فطر این شعر رو به تمام دوستان و مخاطبان عزیز تقدیم می کنم.
مجید مومن
شیطان
شیطانم اما از تباهی می گریزم
چون قمری خاکستری ، حیران و حیران
از پنجره ها و نگاهی می گریزم
خرگوش هستی یا کبوتر ، سحر هستی
از شعبده باز و کلاهی می گریزم
زنبور گل گم کرده ام در قلب صحرا
از ساقه سرد گیاهی می گریزم
درنای پیرم ، مرگ را دیده به ساحل
از خشم موجی ، گاه گاهی می گریزم
وارث انجیل
آسمان باز شده ، رنگ ابابیل بیا
کوه سبزم شده خاکی ، زمین خشک شده
چتر رحمت بگشا ، بر سر این ایل بیا
جنگل و آتش سختی و نهالی سوزان
آب بر سینه ی آتش ، پسر نیل بیا
خون چکان روی صلیبم ، دل من ناصره شد
جلتجا خوانده تو را ، وارث انجیل بیا
قسم بر خاک
گریه ی ابر به پهنای وطن ، کافی نیست
یک خزان برگ به روی بدنت ریخته بود
کفنی زرد به پهنای چمن کافی نیست
آب هم تشنه غسل بدن پاک تو بود
در عزایت گل من ، آب شدن کافی نیست
مجلس سوگ تو را بال ملائک پر کرد
بر سر و سینه زدن ، نعره زدن کافی نیست
از مجموعه ی آهسته تر از رویا
با سنگ درد دل کن
با سنگ درد دل کن ، تا به صدا بیاید
پژواک پر گشاید، تا گوش ما بیاید
باغی که روی خاکش ، اسم ترک نوشته
ای شاخه های تشنه ، اشک خدا بیاید
خاکی جنون خود را بر تاک هدیه داده
از شاخه های مجنون انگورها بیاید
روح الامین دل من ، در کنج غار پوسید
قرآن بخوان ، خدا در ، غار حرا بیاید
برخاک طور سینا ، تورات می نویسم
آتش به چشم من هم ، شکل خدا بیاید
رنگ مرجانها
چون خیالی سبز و آبی پابه پای خواب رفت
آب حیوان را قناری در قفس شاید چشید
جاودان شدن نغمه اش در یک شب مهتاب رفت
پر زده تا پای کوهی هق هق ش پژواک شد
اشک کوهستان درآمد تا به یک مرداب رفت
کشتی بی ناخدا متروک شد بر ساحلی
یونسی از کشتی اش با سینه ی بی تاب رفت
دوستان عزیز به زودی مجموعه آهسته تر از رویا از انتشارات آوای کلار منتشر خواهد شد.
دریایی در شب
شب و امواج یک قایق ، و پارویی که می لغزد
چراغ آسمان تار و سوسویی که می لغزد
هراسی در دلش دارد ، شب و دریا و تنهایی
و اشک از گونه ها جاری ، چنان جویی که می لغزد
پریشان است موهایش ، نسیمی شانه اش می زد
نسیمی در شبانگاهی ، و گیسویی که می لغزد
نسیمی می شود طوفان و بوی مرگ می آید
و قایق در میان آب ، چون قویی که می لغزد
مومیایی
یا کفن پیچیده دورش بی مهابا روی بوم
معبدی خاکستری شد این اتاق کوچکم
می کشم تصویر مردی شکل بودا روی بوم
اقرا بسم ربک خالقترین خالق شدم
می کشم روح الامین غار حرا را روی بوم
از قلم آتش زبانه می کشد ، آتشکده
نقشه چشم اهورایی مزدا روی بوم
تک درختی را کشیدم زرد شد نقاشیم
نقش پاییز غریبی گشته پیدا روی بوم
مَحرمی یا که مُحرم، کرده ای خونم حلال
خنجر لختی تنم را ناگهان بوسید و رفت...
خش خش صدایت می کند پاییز، برگرد
خش خش صدایت می کند پاییز، برگرد
روح مترسک ، سوی این جالیز برگرد
از کاسه های صبر من ماهی گرفتند
ای ماه من ، تا برکه لبریز برگرد
آغوش وا کردم گناه تازه ام را
از جاده های مبهم پرهیز برگرد
یونس نهنگ آبها از گریه لرزید
از ژرف اقیانوس ها برخیز برگرد
چشمت شفق را از خجالت سرخ می کرد
چشمت که وا شد وسوسه آمیز برگرد
اسکندر از مقدونیه خون مرا ریخت
ای خسرو خوبان من پرویز برگرد
میلاد امام زمان منجی عالم بشریت مبارک باد
میان موج آهن ، شهر وحشی ، به رنگ آبی دریا بیایی
میان کوچه ها خاکستری شد، گرفته قلب قمری ها خدایا
چونان گلهای مریم روی ایوان ، به گلدان ای گل زیبا بیایی
قناری موقع لک نیست بی شک ، قفس زندان سر یک پرنده است
رهایش کن از این زندان کوچک ، قناری سر دهد آوا بیایی
پرستو با دل دریایی خود ، غریبی را میان شهر آورد
تو از دریای شبنم با پریها ، پرستو می شود درنا بیایی
شتر از سنگ آمد با دعایت ، دعا کن تشنه این حیوان نمیرد
دگر صالح دعایش بی اثر شد ، الهی با کبوتر ها بیایی
تقدیم به همه منتظران
فقر
گل به هنگام رسیدن دست را حس می کند
روی گل را دیده ای از ترس دستت پیر شد
نغمه زیباترین ناقوس روحم را گرفت
زنگ شد شکل کمان و نغمه اش چون تیر شد
آسمان رنگ ابابیل و پشیمانی چه سود
سنگ باران می شود ای مرد ، دیگر دیر شد
فقر آمد دست های استخوانی را گرفت
بوی نان آمد و دیدم که فقیری سیر شد
دوستان سلام عیدتان مبارک
یاد ستاره را در ذهن بی فروغ
من زنده می کنم در حسرت وصال
رنگم شبیه گچ چون سایه شبح
شکل شفیره ای در پیله زوال
محتاج گریه ام اشکی نمی چکد
بر گونه های من تا ابتدای سال
قاصد بیا بیا از قاصدک بگو
رقصی میان باد زیباتر از خیال
ارادتمند مجید مومن
زهر
زهر
آدم شده افعی و زهری به دلم پاشید
این نیش پر از کینه از جانب کژدم نیست
از راز کبود من مردم همه می دانند
مردم همه می دانند از خاطره ای گم نیست
در کنج قفس گنجشک آواز نمی خواند
در گوشه این زندان امید تلاطم نیست
از بازی سنگ و دست زخمی شده بال من
خونی به تنم پاشید از کینه مردم نیست
مومن
همرنگ کفن
همرنگ کفن
سرمای زمستان را زیر پیرهن دارم
بر جسم نحیف خود یک زخم کهن دارم
پروانه آزادی از پیله خود پر زد
دوبال سفیدی را همرنگ کفن دارم
در باغ خزان دیده دنبال چه می گردم
نقشی ز درختی زرد بر روی بدن دارم
اجساد کبوترها بر روی زمین پوسید
پرهای کبوتر را بر روی چمن دارم
با این نفس آخر با سوز غزل گفتم
در آخر ابیاتم میلی به سخن دارم
التماس دعا
آتش مطهر
آتش مطهر
آتش بیا سیمای انسان را بسوزان
این عکس های تار و حیران را بسوزان
لبریز از بیمهری این روزگاری
این روزگار سرد و بی جان را بسوزان
دنیا سراسر آرزوهای محال است
این آرزوهای فراوان را بسوزان
از بندر متروک دنیا در عبوری
این کشتی و آن ناخدایان را بسوزان
از کعبه های کاغذی بیزار گشتم
پس مسجد خالی ز ایمان را بسوزان
همجنس شیطان هستی ، اما طاهر و پاک
آتش بیا آثار شیطان را بسوزان
پائیز با خش خش صدایم می کند باز
این برگ های در خیابان را بسوزان
پس کوچه های تار را هم روشنی بخش
این خانه ی متروک و ویران را بسوزان
با برق چشمانت زدی آتش دلم را
دیگرخلیل این گلستان را بسوزان
ای جمله های آتشین و لاله گونم
آلاله های دل پریشان را بسوزان
زندانی از یاس
زندانی از یاس
از این ویرانه خالی رهیدن را نمی خواهم
از این زندان مایوسی رمیدن را نمی خواهم
نگو از بازی دوران زده آتش درخشان را
شدم و آب و به آن آتش رسیدن را نمی خواهم
دو دستم باز و مانند صلیبی عاقبت گشتم
و با بالی مسیحائی پریدن را نمی خواهم
التماس دعا
وضوی خون
از تلاقی سکوت با جهان دلم گرفت
مخمل افق چرا شد به رنگ لاله ها
از عروج لاله ها بی امان دلم گرفت
با وضوی خونتان خوانده ام نماز عشق
ازصدای غربت آن اذان دلم گرفت
چون روان قاصدک درغزل رها شدم
درمیان واژه ها این زمان دلم گرفت
در دل پرنده ها غربت ستاره هاست
مثل آن ستاره ی کهکشان دلم گرفت
التماس دعا