وضوی خون
از غروب آسمان ناگهان دلم گرفت
از تلاقی سکوت با جهان دلم گرفت
مخمل افق چرا شد به رنگ لاله ها
از عروج لاله ها بی امان دلم گرفت
با وضوی خونتان خوانده ام نماز عشق
ازصدای غربت آن اذان دلم گرفت
چون روان قاصدک درغزل رها شدم
درمیان واژه ها این زمان دلم گرفت
در دل پرنده ها غربت ستاره هاست
مثل آن ستاره ی کهکشان دلم گرفت
التماس دعا
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:32 توسط مجید مومن
|