میان سرب و دود و آتش و سنگ ، الهی با کبوترها بیایی

میان موج آهن ، شهر وحشی ، به رنگ آبی دریا بیایی

میان کوچه ها خاکستری شد، گرفته قلب قمری ها خدایا

چونان گلهای مریم روی ایوان ، به گلدان ای گل زیبا بیایی

قناری موقع لک نیست بی شک ، قفس زندان سر یک پرنده است

رهایش کن از این زندان کوچک ، قناری سر دهد آوا بیایی

پرستو با دل دریایی خود ، غریبی را میان شهر آورد

تو از دریای شبنم با پریها ، پرستو می شود درنا بیایی

شتر از سنگ آمد با دعایت ، دعا کن تشنه این حیوان نمیرد

دگر صالح دعایش بی اثر شد ، الهی با کبوتر ها بیایی

تقدیم به همه منتظران