تقدیم به دوستان شمالی:

شب و امواج یک قایق ، و پارویی که می لغزد

چراغ آسمان تار و سوسویی که می لغزد

هراسی در دلش دارد ، شب و دریا و تنهایی

و اشک از گونه ها جاری ، چنان جویی که می لغزد

پریشان است موهایش ، نسیمی شانه اش می زد

نسیمی در شبانگاهی ، و گیسویی که می لغزد

نسیمی می شود طوفان و بوی مرگ می آید

و قایق در میان آب ، چون قویی که می لغزد