وقت سحر همچون سیاهی می گریزم

شیطانم اما از تباهی می گریزم

چون قمری خاکستری ، حیران و حیران

از پنجره ها و نگاهی می گریزم

خرگوش هستی یا کبوتر ، سحر هستی

از شعبده باز و کلاهی می گریزم

زنبور گل گم کرده ام در قلب صحرا

از ساقه سرد گیاهی می گریزم

درنای پیرم ، مرگ را دیده به ساحل

از خشم موجی ، گاه گاهی می گریزم