شیطان
وقت سحر همچون سیاهی می گریزم
شیطانم اما از تباهی می گریزم
چون قمری خاکستری ، حیران و حیران
از پنجره ها و نگاهی می گریزم
خرگوش هستی یا کبوتر ، سحر هستی
از شعبده باز و کلاهی می گریزم
زنبور گل گم کرده ام در قلب صحرا
از ساقه سرد گیاهی می گریزم
درنای پیرم ، مرگ را دیده به ساحل
از خشم موجی ، گاه گاهی می گریزم
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:57 توسط مجید مومن
|